عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : چهارشنبه 04 دی 1392
بازدید : 5736
نویسنده : nasimemouood

در خت همیشه پرستو را دوست داشت از زمانی که پرستو روی شاخه اش می نشست دوستش داشت

هر روز به خود می گفت : امروز روزی است که بهش می گویم دوستت دارم.

اما صبحگاه وقتی خورشید گرمایش را به همه می داد درخت هرچه سعی می کرد به پرستو بگوید دوستش دارد

یه چیزی جلویش را می گرفت شاید خجالت خودش شاید هم.....

فردا گذشت فردا های دیگر هم گذشت.

درخت مدام به خود می گفت: فردا بهش می گویم دوستت دارم

ولی باز هم فردایی دیگر و فردایی دیگر

یک روز بدنش لرزید بغض گلویش را گرفت نه از سرما آن روز پرستو رفته بود.



مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید


در جـاده‎هاي مه آلـود انتـظار من مانده‎ام با دلي تنگ و بي‎قرار بـا آيـه‎هاي عاشــقانه مي‎روم از كوچه زمسـتان در پي بهــار تصــويـر كاج كهنــسال آرزو در قاب چشـم افق مانـده يادگار آن سـوگلي با همه مهـرباني‎اش آيد ز مـرز غــزل هاي ماندگار او مي‎رسد كنون با خنده‎هاي ناب از پلـكان طـــلايي افتــخار بـا واژه‎هاي زلال سـپيد عشـق از پشت قلـه غيبت رســد نگـار در مخمل سبز سحر شـود ‹‹رهـا›› اين قامت دريـا كه گشته رهسپار ************************ اگرپیشنهادی درباره ی سایت دارید می توانید پسشنهادتان را به ایمیل زیر ارسال کنید: nasimemouood7@yahoo.com madheeshg@iran.ir

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران